نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦

برای ایرانی روشن، آباد، آزاد و خلاق ما به میر حسین موسوی رای می دهیم.








نویسنده : ندا ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳


1-     فاصله بین مچ دست تا آرنج برابر با طول کف پا است.
2- قلب شما روزی
۱۰۱۰۰۰ بارمی تپد.
3- دهان شما روزی یک لیتر بزاق تولید میکند.
4- به طور متوسط هر انسان میتواند یک دقیقه نفس خود را حبس کند رکورد این ماده در جهان
۷.۵ دقیقه است.
5- از دست دادن تنها
۱٪ از آب بدن موجب تشنگی میشود.
6- مردان روزی
۴۰ و زنان روزی ۷۰ تار مو از دست میدهند.
7- یک انسان
۸ ثانیه بعد از قطع گردن به هوش میماند.
8- عضله ای که به شما امکان چشمک زدن میدهد سریع ترین عضله بدن است شما به طور متوسط
۱۵۰۰۰ بار در روز چشمک میزنید.
9- زنان دو برابر مردان چشمک میزنند.
10) انسان سالانه بیش از ۱۰ میلیون مرتبه پلک می زند!
11) خورشید ۳۳۰۳۳۰ مرتبه بزرگتر از زمینه!
12) یک گالن روغن سوخته، می‌تواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند!
13) ناخن‌های انگشتان دست، تقریبا چهار برابر ناخن‌های پا رشد می‌کنند!
14) حرف E بیشتر از تمام حروف انگلیسی، در کلمات بکار می‌رود در حالیکه حرف Q کمترین کاربرد را دارد!
15) خوردن یک عدد سیب اول صبح، بیشتر از یک فنجان قهوه باعث دور دن خواب آلودگی می‌شود!
16) دلفین‌ها هم مانند گرگ‌ها هنگام خواب یک چشمشان را باز می‌گذارند!
17) قدیمی‌ترین آدامسی که جویده شده، متعلق به ۹۰۰۰ سال پیش بوده است!
18) اسکیمو‌ها هم از یخچال استفاده می‌کنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل یخ زدن!
19) سرعت آب دهانی که هنگام عطسه از دهان شما خارج میشود، حدود ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت است!
20) ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می‌کشد تا نور خورشید به زمین برسد!
21) جویدن آدامس هنگام خوردن پیاز، مانع از اشک‌ریزی شما می‌شود!
22) در تایوان بشقاب‌های گندمی درست می‌شود و افراد بعد از خوردن غذا، بشقابشان را هم می‌خورند!
23) یک‌چهارم استخوان‌های بدن، در پای او قرار دارد!








نویسنده : ندا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧

تنهایی هایم را با تو قسمت می کنم، تو که تنها ترین تنهای عالمی.

خستگی هایم را در گوش تو زمزمه می کنم، تو که صبوریت زبان زد است.

آرام آرام در گوشت غصه هایم را زمزمه می کنم، تو که غصه ی عالم را بر دوش می کشی.

بر دامنت سر می گذارم و آرام اشک می ریزم، تو که آرامبخش دل خسته ام هستی.

رازهای سر به مهر دلم را فقط در پیش تو بازگو می کنم، تو که سنگ صبور دل زخم خورده ام هستی.

شیرینی گذرای زندگی ام را با تو قسمت می کنم، تو که شربت زندگی را در رگ های من جاری کردی.

پس کمک کن تا در کنار تو، با تو، هم پای تو، در لحظات خستگی در آغوش تو، این جاده های پر پیچ و خم زندگی را طی کنم.

در هنگام سقوط به پرتگاه های عمیق معصیت، چشمم به دست توست. پس دستم را بگیر که در خود نمیرم.

فریادهایم را انعکاس بده، ای کوه پر صلابت جهان.

تنهایم نگذار که پشت و پناه این بنده ی حقیرت هستی. لذت استشمام عطر دلپذیرت را از من دریغ نکن که به هوای تو زنده ام ای حیات بخش.








نویسنده : ندا ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧

امروز به تو نگریستم و پیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بودم. تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی و با صدای بلند آن ها را به زبان می آوردی و دلم می خواست کاری کنم که رویاهایت به حقیقت بپیوندد. شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی. زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم، تنها اگر می توانستم.

اگر می توانستم، اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی، اما آن گاه از همواره پیروز شدن چه می آموختی؟

اگر می توانستم، هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم، اما آن گاه هرگز نیروی دوباره برخاستن را نمی شناختی.

اگر می توانستم، تو را مستقیما به مقصد زندگیت می بردم اما آن گاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمی شناختی.

اگر می توانستم، عشقی که آرزوی آن را داری، عشق زندگیت را، برایت می یافتم اما آن گاه هرگز نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن، عشق را می یابی.

اگر می توانستم، تمام روزهای تو را آفتابی می کردم اما آن گاه  هرگز پاکی باران را نمی شناختی.

اگر می توانستم، تو را با گنجینه های دنیایی که در آن زندگی می کنی احاطه می کردم اما آن گاه هرگز به ارزش گنجینه های دنیای درون خود پی نمی بردی.

اگر می توانستم، خوشبختی را در دستانت می گذاشتم اما آن گاه هرگز یاد نمی گرفتی که رشد واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیزهایی می آید که در دسترس تو نیست.

اگر می توانستم و می توانم، تو را تا پایان عمر تا ابد دوست خواهم داشت.








نویسنده : ندا ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦

من برنده ام؛ چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی، زیبا نگریستم، آنگاه زیبا خواهد شد.

من برنده ام؛ چون می دانم اگر به معجزه، اعتقاد و ایمان داشته باشم، برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است.

من برنده ام؛ چون می دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد، پس تمام تلاشم را به کار می گیرم تا محال را، به ممکن تبدیل سازم.

من برنده ام؛ چون ذهنم را آن گونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند، نه آن که بهشت را به جهنم!

من برنده ام؛ چون در انتهای فعالیت روزانه، ساعتی را با خودم خلوت می کنم و با تکیه بر صداقت بی رحمانه با خود، عملکرد روزم را به دقت ارزیابی می کنم.

من برنده ام؛ چون نقشه زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده، ساختن آن است.

من برنده ام؛ چون هم نا امیدی را می شناسم هم صبر و حوصله را و البته خوب می دانم که صبر و حوصله شکل دیگری از نا امیدی است که انسان بهتر می تواند آن را تحمل کند.

من برنده ام؛ چون برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام. قدم اول یعنی تصمیم.

من برنده ام؛ چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند.اگر صخره نبود،رود هیچ آوازی سر نمی داد!








نویسنده : ندا ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤

چشمان مان، دلمان، گوشمان، انگار به همه چیز عادت کرده اند! عشق بوی کهنگی گرفته است...! نگاه هایمان کهنه شده اند...! به ارث رسیده اند! بار دیگر باید چشم باید گشود و متولد شد...! نگاهی تازه؛ زیستی تازه! نگاهی به زلالی آب و به وسعت عشق. به رنگ آبی آسمان... به زیبایی ترنم پرندگان و هم نوا با حضرت دوست... بایدت نگاهی تازه... که تازه کند هستی ات را... که رهایی بخشدت... تا که پرواز را به یاد آری... و نور شوی... همه نور... سکوت. سلام دوست من. 








نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳

تا حالا توجه کردید که اغلب افراد درست یک قدمی موفقیت، دست از تلاش بر می دارند و درست زمانی که یه کم تلاش بیشتر باعث موفقیت می شه، کم می آرن و دیگه تلاشی نمی کنند. پس بهتره هر وقت که فکر کردی دیگه موفق نمی شید، یه قدم دیگه بردارید. این رو یادتون باشه زمانی که فکر می کنید دیگه راهی وجود نداره، یه راه دیگه هم هست.








نویسنده : ندا ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢

تو با تمام وجود آن را خواستی، آن قدر خواستی که یک لحظه قلبت نامنظم و تند تند شروع به تپیدن کرد. مثل باروت آرام و بی حرکت بودی که کبریت بهت زدن. خودت رو چنان فراموش کردی که حتی آن روز کفشاتو لنگه به لنگه پوشیدی. به خاطرش آن قدر بی مورد اضطراب و ناراحتی کشیدی که دیوارها هم به حالت خندیدن. آن قدر برایش گریه کردی و خواستیش که حتی اسمت هم فراموشت شد، ولی تو!، ولی تو می ترسی. می ترسی اگه بند پوتینات رو محکم ببندی پا درد بگیری. می ترسی اگه از دره عبور کنی کفشات گلی بشه. تو می ترسی زیر بارون بری، مبادا که سرما بخوری. تو می ترسی شبا رو بی خواب بمونی که یه وقت خوابای شیرینتو از دست ندی. تو می ترسی اقدام کنی که نکنه کسی سر به سرت بذاره. تو می ترسی فقط خودت باشی که یهو کسی سرت کلاه نذاره. تو می ترسی ساده و صادق باشی. تو خیلی می ترسی که ترسو نبودن یه وقت کار دستت بده. تو می ترسی به طرف قله کوه بری که نکنه یه وقت بیفتی. تو می ترسی روی قله کوه دستاتو باز کنی و دعا کنی. می ترسی که نکنه دعات مستجاب نشه و بهت بر بخوره. تو می ترسی دلت رو به دریا بزنی و پیش بری که یهو غرق نشی، اما می دونی چیه؟ کفشای گلی، پاهای زخمی و خسته از دویدن، بارونی که خیست می کنه، این که فکر و خیال نذاره بخوابی، این که خودت باشی، نترس، ساده و صادق! این که به قله کوه برسی، این که دعاتو بشنوه، این که اهل دریا باشی، همش یعنی موفقیت.